تبليغاتX
همیشه عشق اول بهترین عشق نیست....

همیشه عشق اول بهترین عشق نیست....

همیشه شروع هر چیزی آخرش پایانی داره... مثل همه ی قصه ها حالا دیگه وقتش رسیده به یه جایی ختم شه.... شروع وبلاگم و دست نوشته هام با غم و ناراحتی بود اما خوشحالم پایان قشنگی داشت.... البته به این معنای عشق و عاشقی بچگانه ام که همیشه میگفتم نرسید.... الان که به اون موقع هام فکر میکنم میبینم دور از جون چقدر ا ح م ق بودم!! گرچه خیلی هم دل ندادم مثل... بی خیال. مهم این لحظه هاست...مهم این سه ماه هس که چقدر برام شیرین گذشت . میخوام همیشه زندگیه منه آدمک شیرین و شاد باشه... میخوام بگم آدمک خیلی خیلی تغییر کرد و دیگه مثل قبل فکر نمیکنه... آدمک بزرگ شده...میفهمه زندگی بالا و پایین داره..آدمک مسولیت زندگیشو قبول کرده.... آه خدایا چقدر تو خوبو مهربونی..چقدر به موقع نجاتم دادی از این تنهایی و افسردگی....همه چیزمو از تو دارم... آدمک دوستت دارم...آدمک میخواد بره و سرنوشتش رو با یکی مثل خودش تقسیم کنه... آدمک دیگه به وبلاگش دلبسته نیست و براش مهم نیست وبلاگش بروز باشه یا نباشه!! آدمک حالا بهترین چیزهارو داره بهتر از این دست نوشته های کهنه... حتی دیگه براش ارزش خوندن و یادآوری خاطرات رو هم نداره! جالبه آدمکی که نسبت به وبلاگش که تموم دارایی اش از تنهایی بود...براش بی معنا و بی تفاوته! آدمک حتی دیگه حس تایپ مثل اون موقع ها رو نداره!!!! فقط اومدم بگم : من دیگه رفتم و برام آرزوی موفقیت تو زندگیه آدمکی داشته باشین دوستتون دارم... پ . ن آخر این وبلاگ آدمکی : از همه ی دوستای خوبم که یه زمانی باهم بودیم خداحافظی میکنم..... م.م.م.ش

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت23:48توسط melika | |

 

خسته شدم هی میگن فکر کن....هی میگن اینجوریه اونجوریه...همیشه خوشی نیست...

 انعطاف پذیر باشی....اونجوری باشی...درست تصمیم بگیر....عجب گیر افتادیم...

 اصلا نمیخوام ا... ولم کنین.....انقدر نگین و نصیحت نکنینننننننننننننننننننننن

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت13:22توسط melika | |

                          

      میخوام بگم چقدر دنیای آدمکها با هم متفاوته.....

                           هر آدمکی یه جوره....

                                                             هر آدمکی یه جور فکر میکنه....

هر آدمکی یه جور تصمیم میگیره....

                                                        و منم یکی از اون آدمکها هستم.....

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت22:2توسط melika | |

دوباره فکرم شلوغ شد...حالا که خودم میخوام و تصمیم ام رو گرفتم یه مشکل دیگه....

امروز خوشحالم چون تو میای....احتمالا غروب میرسی....

نمیدونم چطور بگم..از یه طرف دلم نمیاد ... از یه طرف نمیخواد باور کنه من دیگه....

فردا یه روزه مهمه...همه استرس دارن.... من از همه بیشتر....

تازه الان صبحه! تا فردا غروب این استرس همراه ماهس....

خدا جون یکاری کن باور کنه ....بی خیال شه...میترسم خدا نکرده یه اتفاقی بیوفته...

تو این ماه چقدر استرسی بودم و هستم...فکر کنم از استرس این مدت نزدیکه سکته کنم!! سکته مغزی از همین جا شروع میشه..فکرم شلوغه...

یا سکته قلبی از استرس های تو دلم....

میدونم این روزها هم میگذره و خاطره میشه..اما این لحظه های و ثانیه های کشنده منو از این همه استرس عذاب میده....

خدا جون تنها تو میدونی تو دلم چی میگذره و دلم نمیخواد کسی این وسط عذاب ببینه...پس خودت کمکم کن این قضیه و همه قضایا که خودت بهتر میدونی یه جورایی

حل و فصل شه....

امروز خیلی کار داریم....

کار و استرس....

 

***

امروز بلاخره با همه ی استرس هاش اومد و تموم شد رفت...

خیلی خیلی استرس زا بود....اما خوب برگزار شد...

چقدر سخت بود....

هنوز باورم نمیشه دیگه تموم شد و نباید استرس داشته باشم!

همچنان استرس تو دلم هس...دلم میخواد راحت بخوابم آخه این چند روزه نتونستم خوب بخوابم چون فکرم شلوغ بود...

البته الانم کمی شلوغه فکرم و یه جورایی دلم گرفت.....

نمیدونم چرا؟ دلیل اش چیه که....؟

پ.ن: گردن ام شکست....!!!

بازم میگم نمیدونم.......................................................................................................

10شب 3شنبه....1اردیبهشت

****

الهی بمیرم....چقدر بعضی آدمکها مشکل دارن و بدبختی میکشن....چقدر سختی و فقر...آرزوی یه اتاق واسه خیلی جونای همسن من...آرزوی یک کامپیوتر و چیزهای دیگه....

امروز خیلی روز غمگینی بود اما به خیلی چیزها که تا حالا فکرم نمیرسید.رسیدم....

دعا کنین ایشالله یه نفر رو که من میشناسم زودتر خوب بشه.....

زودتر شفاپیداکنه و مشکلشون حل شه....

خدایا همه مریضارو شفا بده و همه ی مرده هارو ببخش و مورد رحمت خودت قرار بده....

خدایا شکرت...خیلی خوبی....چقدر بنده بدت بودم.....

جمعه....

پ. ن : امشب یوزارسیف داره!

پ.ن۲ : دیشب یه چیز جالب دیدم!! یه دختره که....

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت19:32توسط melika | |

چند روزی بود از آدمکها ی دنیا دلگیر بودم اما سکوت کردم تا اون شب...شب سالگرد بغض من ترکید...گریه های دلگیری من از آدمکها تمومی نداشت...

سبک شدم...انقدر سبک که دیگه فکر نمیکنم به آدمکها و زندگی آدمکها...همه میگن من آدمک حساسی هستم...من نمیخوام اینجوری باشم اما دست خودم نیست...

مثل همین امروز موقع ناهار...این روزها که نیومدم بنویسم خیلی حرف داشتم از آدمکها و خیلی گلایه..اما همه چیز یادم رفت...شایدم نمیخوام دوباره اون دلگیری ها رو با نوشتنم تداعی کنم...چند شبی هس حس بدی دارم....اما هیچکس نمیدونه.بعضی اوقات آدمکها تو بعضی از جاهای زندگیشون مثل من نادم میشن...چقدر سخته حس پشیمونی...دورو برم پر شده از آدمکهایی که میگن دوسم دارن و خوبی منو میخوان اما من یه آدمکی که هیچ حرفی رو باور نمیکنه و حوصله کسی رو نداره حتی خودش...

انگار دوباره دوره دپرسی میخواد شروع شه...حس بدی دارم....بد...

دیدی گفتم میخواد شروع شه؟ خیلی دلم گرفته....از آدمکها...بدم میاد وقتی آدمکها میگن فلانی اینجوری و اونجوری...بدم میاد منو فراموش میکنن...

بدم میاد تبعیض میزارن....بدم میاد میگن عصبی شدی و فریاد میزنی...بدم میاد حرف منو کسی نمیفهمه..بدم میاد منو درک نمیکنن..بدم میاد منو نمیبینن...

بدم میاد همش از.....حرف میزنن....بدم میاد از همه چی...اصلا دروغ میگن کسی منو دوس نداره...منو فراموش کردن...اصلا کاش نبودم....

کاش همه چیز یه خواب بود...مثل خوابی که با گریه و بغض خوابیدم...خوابی که بیدار شدی نبینی حال و روزت اینجوریه...این روزها انقدر بغض دارم و زیاد گریه میکنم که دیگه چشمی برام نمونده..چشمم دوباره اونجوری شده و این روزها همش گریه میکنم خدا به خیر کنه...دلم میخواد نباشم...حوصله هیشکی رو ندارم...

واقعا حال و حوصله کسی رو ندارم حتی خودم....یه حس بد...یه حس تنفر....یه حس مزخرف به همه چیز دوروبرم دارم....

میخوام بگم زندگی و آدمکها برام تکراری شده و بدم میاد....دلم میخواد نباشم...از این روزها بدم میاد....کلافه شدم از همه چیز تکراری ی ی ی ی ی.....

حوصله دوستامو ندارم...حوصله الکی لبخند زدن و زنگ زدن و حرف زدن و اس ام اس دادن و کارهای تکراری ی ی ی ی ی ی...

حوصله اینکه مثل بقیه جمع باشم و همه تایید ام کنن رو ندارم....گرچه خیلی کسی منو و کارهامو تایید نمیکنه...بیشتر ایراد می گیرن!!!

حوصله اینکه شب بشه و فردا صبح بشه و روز دوباره شروع شه رو ندارم.....

حوصله حرفهای آدمکهای اطرافم رو ندارم....

حوصله خبر های دورو برم رو ندارم....

حوصله فکر کردن به آرزوهای کوچیکمو ندارم...

حوصله دلخوش بودن به آینده مو ندارم....

حوصله خودمو ندارم....

حوصله نصیحت ندارم.....

حوصله گوشی موبایلمو ندارم...

حوصله انتقاد ندارم....

حوصله فردا شب رو ندارم....

حوصله این معده درد و چشم درد رو ندارم....

خدا فقط تو میدونی درونم چی میگذره...من که هیچ وقت نخواستم اینجوری بشه...خدا جونم آرومم کن.اصلا آرامش ندارم.خودت یکاری کن من از این حالت در بیام و زندگیم رنگ شادی و هیجان بگیره.خدایا همه چیز برام تکراری شد.ای خدا چرا من حس بدی دارم.؟چرا فکر میکنم برای کسی مهم نیستم و دوسم ندارن؟دلم گرفت از....

این روزها هر چی میگذره من به مرز افسردگی نزدیکتر میشم...فقط گریه بلدم...خدایا یه کاری کن من انقدر زود اشکم در نیاد...هر چی میکشم از این گریه های بچه گانه منه..که فکر میکنن من لوس و بچه ام...خدایا حتی الان نمیدونم چه رفتاری باید داشته باشم تا همه منو تایید کنن...من اسمش رو میزارم تبعیض...اما میگن اشتباه میکنم....خدا کنه....

 

 

نه افکارم اشتباه بود......مثل همیشه بچگانه فکر کردم.....چقدر سخته اعتراف کنی بگی اشتباه کردم....اما حس خوبیه...سبک شدم....

 

***

فقط میخوام بگم اوج استرس هستم...

یه جورایی قلبم داره میاد تو دهنم....

خیلی استرس زا هس....

نمیدونم چی میشه....

فقط میخوام بگم هر چی خدا صلاح میدونه....

وای دارم میمیرم از استرس....

تیک تیک ساعت گذشت و دارم نزدیک میشم به....

امیدوارم لحظات خوبی در پیش رو داشته باشم....

گرچه نمیدونم با این استرس چی جوری کنار بیام....

حتی صدای بلند آهنگها هم نمیتونه منو از این افکار و استرس بیرون بیاره...

کامپیوتر هم انگار استرس گرفته! نوار منو یهو سیاه شد و صفحه مانیتور رنگش هی تغییر میکنه!!!

اما من به روی خودم نمیارم و همچنان از استرس این لحظه ام مینویسم!!

وای چقدر سخته.... فکرشو نمیکردم....

خدا جون آرامش بده و کمک کن آبروریزی نشه!!

همه یه جورایی استرس دارن اما من بیشتر.....

واااااااااااااای....احتمالا از استرس سردرد میگیرم!

انگار دیگه برم...دیر میشه...

خیلی وقت ندارم...لحظه ها میگذره و من نزدیک میشم به....

6غروب...شنبه...ملیکا....

22فروردین

 

***

سخت اما قشنگ و خوب بود...

اولش یعنی قبلش خیلی استرس داشتم اما بعد یهو خوب شدم.اصلا از اون استرس هایی که قبلا گفتم خبری نبود...میشه گفت اولین تجربه من بود.

به این نتیجه رسیدم واقعا سخته...ولی خیلی خوش گذشت..دور همی دوستانه و صمیمی بود...خیلی خوب بودن...خیلی خوشم اومد از نوع ارتباط و صمیمیت....

فهمیدم آدمکهای فهمیده و خاکی هستن...چقدر اینوع آدمکها رو دوس دارم..اصلا خودشونو نمیگیرن...اما بعضی آدمکها خوبه هیچی نیستن اما پر از کبر و غرور و افاده....عاشق آدمکهای خاکی و شوخ هستم و مهربون....در کل شب خوبی بود..البته اولش استرس زا بود و حالمون گرفته شد و ترسیدیم...بعضی آدمکها الکی میخوان اذیت کنن....وقتی دور هم بودیم جمع دوستانه ای بود که دیگه استرسی نداشتم...درکل به همه خوش گذشت..البته اگه اشتباه نکنم...برای من شب خوب و خاطره انگیز بود....امیدوارم اگه ق...شد همیشه همینجور خاطرات شیرین برای همه باشه....برای من و...حس خوبی دارم....

دیشب خیلی حالم خوب نبود و تا صبح بیدار بودم...معده درد انگار سرما خوردم آخه کلی اونجا وایسادیم....

الانم خیلی جالب نیستم اما خوبم...به نظر آدمک خوبی میاد...مهربون....محبت و مهر میخواد..درک...صداقت....حس خوبی دارم نسبت به این قضیه....

نمیدونم اما هر طور که خوبه پیش بره....میسپارم دست خدا....

خیلی استرسی شدم...گرسنمه اما نمیتونم غذا بخورم....حالم جالب نیست.....

 

چقدر این روزها حالم یه جوریه...اصلا خوب نیستم...

قسمت...سرنوشت...تقدیر....دیوار....رویا....منطق....

هیچی ندارم بگم.....

9شب...

 

 

***

همه چی رو سپردم دست قسمت و تقدیر....

هر چی که خدا خودش صلاح برام میدونه همون بشه....

فقط میخوام اگه خوبی و خوشی هس بشه...اگه بدی و شر هس اصلا نشه....

خدا خودت میدونی تو دلم چی میگذره و چقدر استرس دارم...

هیچ وقت فکر نمیکردم چنین تصمیمی انقدر سخت باشه....

یه جورایی نزدیک به 4روزه از همه چی..خواب و خوراک افتادم....همش دلواپس و نگرانم...

البته به هر کی میگم میگه طبیعیه...نمیدونم رسم طبیعت این موقعی ها اینجوریه؟

نمیدونم آمادگی شو دارم؟ آخ که چقدر سخته....چطور بعضی ها بچه ها....

تو این چند روز نه میتونم بخوابم نه غذا بخورم...فکر کنم لاغر شدم!

یه جورایی فکرم و افکارم نسبت به دور و برم و اطرافیانم تغییر کرد...

کارها و سرگرمی ها و شادی های اون موقع ام به نظرم بچه گانه اس...وچقدر من بچه گی کردم...

هر چی بگم کمه...بلاخره به حرف م...رسیدم. بنده خدا حق داشت و میدونست آخرش اینجوریه...اما من زیر بار حرفهاش نمیرفتم...

راه فرار رو گم کردم...نسوزوندم اون افکار و احساسات بچگانه خودمو...

میخوام بگم اونایی که مثل من جنبه شو ندارن یا تر سو هستن بهتره اصلا ابدا.....

فقط یک مشت خاطرات الکی...و پشیمونی.... حسرت و افسوس...

خاطراتی که با شنیدن آهنگ خاص یا بوی خاص یا عکس اون زمان رو تداعی میکنه..همین و بس...

امشب اولین شب تنهایی منه....کاش م.. پیش ام بودی....خیلی بهت احتیاج دارم...بد زمانی گذاشتی و رفتی....

کی تموم میشه این روزها...؟

دلم میخواد بخوابم...

یه خواب عمیق...

اونقدر عمیق باشه که دیگه پا نشم..یا زمانی پا شم که دیگه همه چیز به خیر و خوشی تموم شد و من از این همه استرس آزاد شدم....

چقدر ترس و دلهره و افکار شلوغ سخته....

امشب تموم آهنگهای خاطراتم رو گوش میدم و میخوام به یاد بیارم کارهای بچگانه و حماقت هام رو....

چقدر خوبه وقتی خیلی راحت میگم من تو گذشته ام حماقت و بی فکری کردم/.....

همه اش تو 2 کلمه خلاصه میشد " دوست داشتن "

ولی من نموندم....فقط تا تونستم دل سوزوندم....

انگار برام راحت شد....بی خیال از اینکه یکی دلش....

یه جورایی ازت متنفر شدم....

-- نمیدونم چطور دخترا هزار جور غلط میکنن اما صداش در نمیاد ؟!!

اما امثال ما بچه مثبت ها...!!

خیلی بد حرف زدم...میدونم..

یکی به من بگه من کی از این همه تشویش راحت میشم؟ کی بی خیال من میشه این نگرانی ها؟

والله نمیدونم چی شد یهویی؟ من که حرف بدی نزدم؟! زدم یعنی؟

خوب و بد رو نمیتونم تشخیص بدم....چرا اینجوری شدم؟

احتیاج دارم....کمکم کن خدا جون....بهترینی...امیدم تویی....خوشبختتی میخوام ازت....

همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط؟

خدا تورو دوست دارم....پناه من تویی....

11شب...

نمیدونم چندومه!؟!؟!!؟!!؟!؟ فروردینه دیگه..اواخرش....26 شاید....

 

***

گفتم حالم چند روزه خوب نیست بلاخره امروز سروم زدم....

دستم کبود شد....

امروز بد بودم

اما منظوری نداشتم از اینکه ....

از روی سادگی دل بستم...

دنیا همیشه احتیاج به یه خیال پرداز داره و اون من بودم....

میرم تا تقسیم کنم سرنوشت ام رو....

این روزها خدا جون خیلی کمکم کردی و دوستت دارم و احساس میکنم بهت نزدیک شدم...

امروز چقدر ...حال و هوای خاصی داشتم...

یه جورایی سبک شدم...حس خوبیه وقتی دعا میکنی...

فکر کنم داره یه اتفاقاتی میوفته....؟؟؟

؟

؟؟

؟؟؟

امشب هم 11شبه ! ....

دلم میخواد بیشتر بدونم...حق منه....

خنده ها...استرس....حرفها....حیا....صداقت....خاطرات....حس خوب....جلسه...دفترچه....5روز.... = سرنوشت من...

 

***

 

 

به نسبت بهتر شد حالم...

انگار حتما باید سروم میزدم تا خوب شم....

البته اون معده درد همیشگی همراه من هچنان هست....

بی خیال مریضی و درد...اومدم بگم داره یه چیزایی حرفهایی گفته میشه....

وای چقدر از این مراسم ها بدم میاد..اعتراف کنم یعنی بیشتر خجالتم میاد و استرس زا هس....

وای من نمیتونم...

راستش هنوز نمیدونم چی میشه آخرش....

میسپارم به خدا.....

کاش این دو هفته زودتر تموم شه تو بیای چون واقعا احتیاج به افکارت.....

تازه3روز شد!!!

بیا دیگه....بیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

راستی رقص زیاد بلد نیستم!!!!

10شب جمعه....

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت2:20توسط melika | |

 

 

این روزها خیلی دیر اومدم آپ و عمده ترین دلیل اش برای دیر بروز کردن وبم خراب شدن تنها دلخوشی و سرگرمی من تو دنیای آدمکها بود....

آره کامپیوتر من که تموم سرگرمی و دلخوشی روزهای تنهایی و جوونی منه ویروسی شده بود و چند روزی دنبال تعمیرکار بودم البته پسرخاله ام زحمت اش رو کشید...

تو این دوره زمونه نمیشه به هر کسی اطمینان کرد و سیستم رو داد بهش...خودتون که بهتر میدونین....

خلاصه چندروزی رو بدون کامی جون به سختی سر کردم و واقعا کامی کنارم بودن هم نعمته...سخته زندگی بدونه کامی...

خوشبختانه این چندروزی دوروبرم کلی آدمک و کلی مهمون آدمک داشتیم.گرچه خستگی مهمونا هنوز تو وجودمه..بخصوص که دیشب بی خوابی زد سرم و تا 4صبح

بیدار بودم و نشسته ام مجله خوندم تا خوابم ببره...واقعا کلافه کننده بود...(جدیدا تیک واقعا گفتن گرفتم) این چند روزی تو زندگیم به یکسری باورها و حرفها رسیدم...

اول اینکه آدمکها چند رنگ هستن.یعنی میشه گفت بعضی ها دورنگ هستن و هر جایی و تو هر جمعی و با هرکسی هزار رنگ هستن.وقتی با اون حرف میزنن عین اون ومیخوان با اون باشن..وقتی با این هستن مثل اینن...نمیدونم منظورمو؟ حتی شاید خود من بعضی اوقات تو زندگیم دورنگ شم اما نفهمم دورنگم...

دوم اینکه بعضی آدمکها فوق العاده غده ایی(درس نوشتم؟) هستن و از بس احساس کمبود نسبت به دیگران میکنن میخوان با قیافه گرفتن و تکبر و افاده و کلاس گذاشتن خودشونو بهترین و زیباترین یا پولدارترین جلوه بدن!! وای شدید از اینجور آدمکها متنفرم م م م م م م م م م م! همش از خودشون میگن.میخوان به رخ بکشن..حالا خوبه هیچی هم نیستن...غرور کاذب تا چه حد و تا کجا؟خوشبختانه من از این دسته آدمکها نبودم و نیستم....

 

سوم اینکه بعضی ها یعنی بعضی آدمکها زیادی رک هستن و بعضی اوقات با رک بودنشون طرف مقابل رو ناراحت میکنن..مثلا 2روز پیش خود من از دس یکی یعنی از رک بودن یه نفر خیلی ناراحت شدم و بهم بر خورد(از اونجا که من زیادی حساس هم هستم...). خلاصه بدجوری حالم گرفته شد اما دو روز بعدش خوب حالشو جا آوردم..البته من مثل اون رکبازی در نیاوردم چون من اصلا رک نیستم..اما یه جوری سورشو جا کردم..بچه پرو به من میگه....( ببخشید نتونستم خودمو کنترل کنم).خوشبختانه 100% مطمئنم من از اینجور آدمکهای رک نیستم چون بیشتر خجالتی ام تا رک..(به قول تو جون عمه ات)

 

چهارم اینکه ....مبحث 4 یادم رف!

به ادامه صحبتها باز میگردیم....

 

دیشب که بی خوابی زد داشتم به ایام بچگی ام فکر میکردم.به روزهایی که تو مدرسه و کلاس زبان ازم می پرسیدن میخوای چیکاره بشی منم زود میگفتم نویسنده...

از بچگی عاشق نوشتن بودم و میخواستم نویسنده شم اما یه راه دیگه رو رفتم..گرچه رشته ام نرم افزار بود و خوندم اما خیلی خیلی علاقه چندانی نداشتم.

هنوزم عشق به نوشتن دارم.حتی یادمه بچه که بودم کلاس پنجم فکر کنم بودم 2 یا 3تا داستان کوتاه نوشتم و با کاغذ و منگنه یه کتاب درس کردم که نویسنده اش من بودم...البته هنوزم این کتاب دست ساز رو دارم....اسم کتاب رو گذاشته بودم " قصه های من "

همیشه آرزو داشتم و دارم یه کتاب با اسم نویسنده خودم چاپ کنم...نوشتن رو دوس دارم و هرزگاهی مینویسم اما نمیدونم خوب هس یا نه...

به امید روزی که آرزو ی من برآورده شه و رویای قشنگ نویسندگی به حقیقت بپیونده.....

خیلی خسته ام بخاطر بی خوابی دیشب..فردا شب هم تو میای و من خوشحالم دوباره پیش ما....

به امید حرفهای قشنگ.....10فروردین1شب....ملیکای....

امضاء .....

 

 

پ . ن تنها : بعضی آدمکها بهترین و مهربونترین هستن اما کسی باورش نداره...

 

 

کسی که به تو اعتماد داره ، یک قدم جلوتر از کسی است که دوستت داره .

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت1:8توسط melika | |

87 هم با همه ی خوبی و بدی هاش تموم شد ...

دیگه عید شد و همه سال جدید رو با شادی شروع و به امید روزهای شاد تا آخر سال...

الان که دارم تایپ میکنم ساعت 5 بعدظهره و نزدیک به 2ساعته از سال 88 گذشته...

ساعت های پایانی سال رو با خلوص نیت و تشکر از خدا که سال خوبی رو برای من و خانواده ام به پایان رسوند...

خیلی لحظه های آخر سال وقتی مامان نیت میکنه برای همهون دعا میکنه و از ته قلبش برای همه و همینطور برای خانواده مون رو دوس دارم..

مامان یه جوری دعا میکنه که احساس خوبی دارم..فکر میکنم حرفهای نگفته و دعایی که موقع سال تحویل یادم میره رو همه مامان میگه...

آرزوی سلامتی...خوشبختی و شادی برای همه...

امسال میشه گفت سومین ساله ما عید رو بهم تبریک میگیم...

یادته همیشه هر کی زودتر عید رو تبریک میگفت...امسال هم باز من باختم! آخه تقصیر من نبود..داشتن عیدو بهم تبریک میگفتیم و از ماما بابا عیدی میگرفتم...

وقتی زنگیدی تبریک بگی به من.. قشنگ بود از اینکه باهمیم...اما آخرش یه جوری تلخ...انگار دیگه خودت باور داری منو تو....

همیشه عیدها من دوس داشتم سهم عیدی من با خواهرم مساوی باشه اما همیشه به اون بیشتر از من عیدی میدادین چون بزرگتره و من بخاطر کوچیک بودنم از همه

تو خانواده باید چند تومنی کمتر میگرفتم...همیشه حسودی میکردم و خواهری چند تومن بهم میاد!!

البته اینو بگم مامان همیشه عدالت رو رعایت میکرد و امسال هم مساوی بهون عیدی داد اما بابا همچنان ظلم کرد و به من کمتر داد از خواهری...

بخاطر 5سال اختلاف سنی...بی خیال..شوخی میکنم اونقدرهام حسود نیستم...

وقتی سال تحویل شد تلفن پشت سر هم همه میزنگیدن و تبریک میگفتن...حتی دیگه جا نبود من برای دوستام بزنگم و تبریک بگم عیدرو...

آخه من کوچیکتر از دوستام هستم و من باید زنگ میزدم که الان زنگیدم و تبریک...ایشالله سال دیگه با داماد!

امسال همه اینجوری میگن بهم!!

خط ها دوباره برای عید مشکل دار شده و نمیتونم بگیرمت...

جالب اینه الان ایرانسل خوبه و بهتر آنتن میده!

میگم من اصلا عید دیدنی رفتن و اومدن دوس ندارم و از الان غصه ام شد

آخه حوصله میخواد.هی پذیرایی و الکی خنده و خوش آمد گویی..بعدش رفتن لیوان چایی رو بشوریم!!

البته فکر نکنین من آدمک تنبلی هستم! گرچه اگه تو الان اینجا بودی و میدونستی اینجا مینویسم میگفتی :

جون عمه ات! تو اصلا تنبل نیستی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی !!!

عاشق جون عمه ات گفتن ات هستم....انقدر گفتی جون عمه ات که بیچاره عمه ام حالش بد شده بود....!

+نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت15:36توسط melika | |

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

حالنا الا احسن الحال

 

 

نمیدونم چطور پست آخر 87 ام رو شروع کنم...یه حس جالب دارم..یه جورایی دیگه میشه گفت 87 هم تموم شد و روزهای 87 ام تو وبلاگم تموم شد...

روزهایی که در طول سال اومدم اینجا و از خودم و خاطراتم و اتفاقات زندگیم نوشتم...روزهایی که همراه با شادی و هیجان و همینطور گاهی اوقات غمگین و افسرده بودم...

روزهایی که زمانی با آدمکهایی بودم و ازشون تو وبم مینوشتم ولی حالا دیگه با اون آدمکها نیستم و تنها خاطراتی از اونا تو وبم مونده...و هرزگاهی که پستهای قبلمو میخونم به یاد اونا و اون روزها هستم...

البته از اینکه میگم اونا نیستن نه اینکه خدای نکرده اتفاقی افتاده باشه..یه جورایی گذر زمان و اتفاقات نزاشت من با اون آدمکها باشم...اما همیشه به یاد اون روزها هستم و براشون آرزوهای قشنگ دارم....

سال 87 هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش گذشت و یکسال جدید اومده...تو سال 87 اتفاقات زیادی برای من و خانواده آدمکها اتفاق افتاد..تلخ ترین خاطرات جدایی.... و شیرین ترین شروعی دوباره بعد 10ماه جدایی برام بود...سال 87 من یکسری اشتباهات کردم و میخوام دیگه تکرار نکنم و یکسری کارها که سالهای قبل انجام ندادم...درکل میشه گفت سال نسبتا خوبی بود.امیدوارم برای بقیه آدمکها سال خوبی بوده باشه....فردا عیده و همه آدمکها شاد و سرحال...من فقط و فقط تو فکر مریضهایی که موقع سال تحویل تو بیمارستان هستن و کنار خانواده دوره سفره هفت سین نیستن...دلم پیششونه...

و همینطور خانواده آدمکهایی که امسال زمان تحویل سال کنار خانواده شون دیگه نیستن و فوت شدن...خدا جون همه ی مریضارو شفا بده...

چقدر دور سفره هفت سین نشستن کنار خانواده ام رو دوس دارم.چه لذتی داره وقتی تک تک اعضای خانواده رو کنارم سالم و شاد می بینم...نعمت بزرگیه..خدا جون ممنونم...

وقتی ثانیه های آخر 87 رو طی میکنیم و داریم به سال جدید نزدیک میشیم یک هیجان و شادی و یه کوچولو ترس رو به همراه دارم...هیجان و شادی خیلی شیرین و قشنگه...وقتی همه دور سفره اییم و منتظریم تا سال تحویل شه و صدای آهنگ خاص عید و وقتی میگن

" آغاز سال 1388 مبارک باد "

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

میگن زمان سال تحویل هر آرزویی کنی برآورده میشه...

استرس و ترس ام اینه سال خوبی برای همه ی آدمکها و من و خانواده ام باشه و هیچ اتفاق بدی نیفته....

پ. ن 1 : راستی امشب باز منو تو شرط بندی کردیم راس ساعت 12! ببینیم کی میبره....

پ . ن 2 : آخ جون عید..عاشق شیرینی و شکلات ام....

پ.ن3 : جالبه عید امسال با همیم..بعد 10ماه...

قلبا آرزوی سلامتی و شادی برای همه ی آدمکها....

اینم شد از آخرین پست 87 من...

امیدوارم سال جدید رو با هفت سینی از :

1. سلامت

2. سربلندی

3. سرور

4. سر سبزی

5. صمیمیت

6. سر خوشی

7 سعادت

شروع کنین...سال نو رو به همه ی آدمکها پیشاپیش تبریک میگم.....

با آرزوی

12 ماه شادی

52 هفته خنده

365 روز سلامتی

8760 ساعت عشق

525600 دقیقه موفقیت

3153000 ثانیه دوستی.....

 

عیدتون مبارک هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بگین آدمکها....

HAPPY NEW YEAR Eve........

MUch Much kiSs....

BOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOOM

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت15:43توسط melika | |

 

 

دوس دارم...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت1:20توسط melika | |

من فقط تونستم... جالبه وقتی خنده ام میاد وقتی میخوام.... خیلی جالبه وقتی عصبی میشیم.... میدونستم دروغ بود و فقط... جالبه بعضی ها چقدر قانع هستن و انتظار زیادی از آدمک ندارن... حتی به یک...قانع ان و خوشحال میشن... امشب شب چهارشنبه سوری هس و آدمکها در تلاطئم برای گذروندن آخرین چهارشنبه سال87... 3روز مونده به عید...پارسال چنین روزی ساعت 12 آخرین د..بود.سوپرایز من.... چقدر خوبه این روزها همه پیش من هستن و احساس تنهایی نمیکنم. امروز شاید هزارمین بحث بود که تموم شد و همه چی به شادی ختم به خیر شد... نمیدونم با این همه بحث و دعوا چطور ما همچنان در حال ادامه دادن هستیم.... تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت22:58توسط melika | |